سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
84
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
اين نعمتها ساعتى هم راه شد يا خودى تو آن نباشد كه اين نعمتها به خودى تو مىباشد و اگر خودى تو نباشد اين همه نيست شود اكنون مشغولى در جهان كه نه بفرمان رحمن و نه نظر باللّه خودى باشد و منى باشد چو او را نباشى و خداوند را نى كه اگر او را بودى خود را نبودى اكنون اگر به خود مىكنى اين كارها اينك خودى آمد و شرك آمد و اگر بامر و نهى كسى ديگر مىكنى كه جز خداوند تست غلامى گريخته باشى بدست غير خداونده همچنان بندهء باشى از خداونده گريخته و با آزادى نرسيده اكنون عزّت تن مجوى و جان را در زندان مكن كه هيچ چيز تنگتر از خودبينى نيست كه خودبين را جهان قبول نكند صحراى فراخ و روشنى مىنمايد و لكن ظلمت شوره خاكى دارد هرچند از وى بيش مكى جگر تفسيدهتر باشى تَرَى الظَّالِمِينَ مُشْفِقِينَ « * » چو بسر آن سراب رسى اورهش روشن مىنمايد و لكن باش تا آستر تيرهاش بنمايند همين حال نرنجيدگى 293 كه هرچند نظر برافكنى ندانى كه كجاست و لكن آسيب به اجزا دارد و اثر وى به اجزا مىرسد باش تا سپس مرگ بيخ او عمل كند و شاخ و بال او در هوا تر شد هرچند به چشم نبينيم كه كجاست و لكن آسيب وى به اجزا دارد آن بيخ را بركن تا زمينت پاك شود و بخيرات بر دهد هرچند كه برگهاى وى برمىكنى و لكن چون بيخ در زمين تن مىدارد « 1 » . ما خود از خويشتنبينى خود سير آمدهايم خويشتن بين ديگر را چگونه بينيم زبان همچون خاشاك بر چشمهء دل و سرپوش ويست هرچند كه مىجنبانى به گفتن گويى خاشاك و غريژنگ 294 از چشمه پاك مىكنى آب روشنتر از دل برون مىآيد جهان قبّهء وادين 295 است اگرچه نمايد و لكن زود فروگشادهشود از بهر بازى إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ « * * » بازى بدين استوارى تا راستى را چه پايدارى باشد چون قرار
--> ( * ) قرآن كريم ، 42 / 22 . ( 1 ) - ظاهرا عبارتى نظير اين : ( باز دگرباره برون مىروژد ) افتاده است . ( * * ) قرآن كريم ، 47 / 36